پروفایل نویسنده

آرشیو مطالب

کلیه مطالب این وبلاگ

m2team : طراح قالب



یادگاری از غریبه

سلام ب همه ی دوستای گل

خوش اومدین.امیدوارم از وب خوشتون بیاد

راستی چون وب به روزه لطفا از صفحات دیگر هم دیدن کنید

 

♥ پنجشنبه نوزدهم تیر ۱۳۹۳ 15:17 نویسنده مجید ♥
وقتی کسی میفهمه دانشجویی تو کشورای مختلف:

.برزیل : از رشتت راضی هستی؟

ژاپن: از استاد هات راضی هستی ؟

المان : چی شد به این رشته علاقه پیدا کردی ؟

اسپانیا : امید وارم موفق باشی .

هلند :امکاناتش چطوره دانشگاهتون ؟

..ایران : دانشگاتون دختر داره ؟؟؟؟

♥ پنجشنبه بیستم فروردین ۱۳۹۴ 11:2 نویسنده مجید ♥
روزی روزگاری در روستایی در هند مردی به روستایی ها اعلام کرد که برای خرید هر میمون ۲۰دلار به آنها پول خواهد داد.

روستایی ها هم که دیدند اطرافشان پر است از میمون به جنگل رفتند و شروع به گرفتنشان کردند و مرد هم هزاران میمون به قیمت ۲۰دلار از آنها خرید.

ولی با کم شدن تعداد میمون ها روستایی ها دست از تلاش کشیدند و به همین خاطر مرد اینبار پیشنهاد داد برای هر میمون به آنها ۴۰دلار خواهد پرداخت.

با این شرایط روستایی ها فعالیت خود را از سر گرفتند. پس از مدتی موجودی باز هم کمتر و کمتر شد تا روستاییان دست از کار کشیدند و برای کشاورزی سراغ کشتزارهایشان رفتند.

این بار پیشنهاد به ۴۵ دلار رسید و … در نتیجه تعداد میمون ها آنقدر کم شد که به سختی میشد میمونی برای گرفتن پیدا کرد.

اینبار نیز مرد تاجر ادعا کرد که برای خرید هر میمون ۶۰دلار خواهد داد ولی چون برای کاری باید به شهر میرفت کارها را به شاگردش محول کرد تا از طرف او میمون ها را بخرد.

در غیاب تاجر ، شاگرد به روستایی ها گفت : “این همه میمون در قفس را ببینید ! من آنها را به قیمت ۵۰دلار به شما خواهم فروخت تا شما پس از بازگشت تاجر آنها را به ۶۰دلار به او بفروشید.”

روستایی‌ها که وسوسه شده بودند ، پولهایشان را روی هم گذاشتند و تمام میمونها را خریدند … البته از آن به بعد دیگر کسی مرد تاجر و شاگردش را ندید و تنها روستایی ها ماندند و یک دنیا میمون.

♥ پنجشنبه بیستم فروردین ۱۳۹۴ 11:1 نویسنده مجید ♥
در یک شب سرد زمستانی یک زوج سالمند وارد رستوران بزرگی شدند. آنها در میان زوجهای جوانی که در آنجا حضور داشتند بسیار جلب توجه می‌کردند.

بسیاری از آنان، زوج سالخورده را تحسین می‌کردند و به راحتی می‌شد فکرشان را از نگاهشان خواند:

نگاه کنید، این دو نفر عمری است که در کنار یکدیگر زندگی می‌کنند و چقدر در کنار هم خوشبختند.

پیرمرد برای سفارش غذا به طرف صندوق رفت. غذا سفارش داد ، پولش را پرداخت و غذا آماده شد. با سینی به طرف میزی که همسرش پشت آن نشسته بود رفت و رو به رویش نشست.

یک ساندویچ همبرگر، یک بشقاب سیب زمینی خلال شده و یک نوشابه در سینی بود.

پیرمرد همبرگر را از لای کاغذ در آورد و آن را با دقت به دو تکه ی مساوی تقسیم کرد.

سپس سیب زمینی ها را به دقت شمرد و تقسیم کرد.

پیرمرد کمی‌نوشابه خورد و همسرش نیز از همان لیوان کمی‌نوشید. همین که پیرمرد به ساندویچ خود گاز می‌زد مشتریان دیگر با ناراحتی به آنها نگاه می‌کردند و این بار به این فــکر می‌کردند که آن زوج پیــر احتمالا آن قدر فقیــر هستند که نمی‌توانند دو ساندویچ سفــارش بدهند.

پیرمرد شروع کرد به خوردن سیب زمینی‌هایش. مرد جوانی از جای خود بر خاست و به طرف میز زوج پیر آمد و به پیرمرد پیشنهاد کرد تا برایشان یک ساندویچ و نوشابه بگیرد. اما پیر مرد قبول نکرد و گفت : همه چیز رو به راه است، ما عادت داریم در همه چیز شریک باشیم.

مردم کم کم متوجه شدند در تمام مدتی که پیرمرد غذایش را می‌خورد، پیرزن او را نگاه می‌کند و لب به غذایش نمی‌زند.

بار دیگر همان جوان به طرف میز رفت و از آنها خواهش کرد که اجازه بدهند یک ساندویچ دیگر برایشان سفارش بدهد و این دفعه پیر زن توضیح داد: ماعادت داریم در همه چیز با هم شریک باشیم.

همین که پیرمرد غذایش را تمام کرد، مرد جوان طاقت نیاورد و باز به طرف میز آن دو آمد و گفت: می‌توانم سوالی از شما بپرسم خانم؟

پیرزن جواب داد: بفرمایید

چرا شما چیزی نمی‌خورید ؟ شما که گفتید در همه چیز با هم شریک هستید. منتظر چی هستید؟

پیرزن جواب داد: منتظر دندانهــــــا!!

♥ پنجشنبه بیستم فروردین ۱۳۹۴ 11:0 نویسنده مجید ♥
ادیسون به خانه بازگشت یاد داشتی به مادرش داد 

 

گفت : این را آموزگارم داد گفت فقط مادرت بخواند

مادر در حالی که اشک در چشمان داشت برای کودکش خواند:

 

فرزند شما یک نابغه است واین مدرسه برای او کوچک است آموزش او را خود بر عهده بگیرید

سالها گذشت مادرش از دنیا رفته بود روزی ادیسون که اکنون بزرگترین مخترع قرن بود در گنجه خانه خاطراتش را مرور میکرد برگه ای در میان شکاف دیوار اورا کنجکاو کرد آن را دراورده و خواند 

نوشته بود :

کودک شما کودن است از فردا اورا به مدرسه راه نمی دهیم 

ادیسون ساعتها گریست

ودر خاطراتش نوشت :

 

توماس آلوا ادیسون 

کودک کودنی بود که توسط یک مادر قهرمان به نابغه قرن تبدیل شد

به افتخار فرشته های روی زمین 💝🎁مادران🎁💝

♥ سه شنبه بیست و یکم بهمن ۱۳۹۳ 20:15 نویسنده مجید ♥

کودکی به پدرش گفت: «پدر دیروز سر چارراه حاجی فیروز رو دیدم
بیچاره! چه اداهایی از خودش در می آورد تا مردم به او پول بدهند،ولی پدر،من خیلی از او خوشم آمد،نه به خاطر
اینکه ادا در می آورد و می رقصید،به خاطر اینکه چشم هایش خیلی شبیه تو بود …»

از فردا،مردم حاجی فیروز را با عینک دودی سر چارراه می دیدند …

♥ چهارشنبه بیست و چهارم دی ۱۳۹۳ 16:50 نویسنده مجید ♥

پدری که لباس خاکی و کثیف میپوشه میره کارگری برای سیر کردن شکم بچه اش ،
اما بچه اش خجالت میکشه به دوستاش بگه این پدرمه !

پدری که شادی شو با زن و بچش تقسیم میکنه اما غصه شو با سیگار و دود سیگارش . . .

پدری که کفِ تموم شهرو جارو میزنه که زن و بچش کف خونه کسی رو جارو نزنن..

بیاییم با هم عهد بندیم از این پس:
هر فرد زحمتکشی میبینیم اون رو به عنوان فرشته ای که پشتوانه محکم فرزندانش است, احترام کنیم: این فرشته شاید:
یک کارگر ساده باشد
یک کارگر شهرداری باشد
یک دستفروش باشد
یک پرستار باشد
و هر چه که هست یک فرشته هست

♥ چهارشنبه بیست و چهارم دی ۱۳۹۳ 16:49 نویسنده مجید ♥
 

سوال اول فیزیک:
دختری به جرم 45 kg از کلیپسی به 3kg جرم آویزان است. اگر این کلیپس حرکت دختر را 40 درصد کاهش دهد سرعت متوسط او را حساب کنید.

سوال اول دین و زندگی:
دختری که از کلیپس استفاده می کند در طبقه ی چندم جهنم قرار خواهد گرفت؟

سوال اول زیست:
یک کلیپس چه ضررهایی به موها و گردش خون سر خواهد رساند؟

سوال اول ریاضی:
مساحت کلیپسی گرد مانند به شعاع 10cm را حساب کنید

سوال اول شیمی:
اگر یه کلیپس با عدد اتمی 18 داشته باشیم چه یونی خواهد ساخت؟

زبان خارجه:
why mary like kelips‏ ‏?

ادبیات:
کلیپس گم گشته باز آید به دوران غم مخور!
مصرع بالا از چه شاعریست؟

سوال عربی:
*الکلیپس* معرفه است یا نکره؟

♥ دوشنبه هشتم دی ۱۳۹۳ 9:20 نویسنده مجید ♥
ﺍﯾﻨﺎﯾﯽ ﮐﻪ ﻣﺜﻼ ﺑﻬﺸﻮﻥ ﻗﻬﻮﻩ ﺗﻌﺎﺭﻑ ﻣﯽ ﮐﻨﯽ ﺑﻌﺪ ﻣﯽﭘﺮﺳﯽ : ﺷﯿﺮ؟ ﺷﮑﺮ؟
ﺑﻌﺪ ﻣﯽ ﮔﻦ: ﺗﻠﺦ
ﺧﺐ ﻣﺜﻼ ﮐﻪ ﭼﯽ؟ ﻣﺘﻔﺎﻭﺗﯽ؟ ﺧﯿﻠﯽ ﺧﺮﺍﺑﯽ؟
ﺩﺍﻏﻮﻧﯽ؟ ﺑﺎ ﮐﻼﺳﯽ؟ ﻣﻘﺮﻭﻥ ﺑﻪ ﺻﺮﻓﻪ ﺍﯼ؟ ﯾﺎ ﭼﯽ؟
ﺍﻭﻧﺎﯾﯽ ﮐﻪ ﻣﯿﮕﻦ: ﺷﯿﺮ
ﺧﺐ ﻣﺜﻼ ﮐﻪ ﭼﯽ؟ ﻧﺮﻣﯽ ﺍﺳﺘﺨﻮﻥ ﺩﺍﺭﯼ؟ ﻭﺯﯾﺮ
ﺑﻬﺪﺍﺷﺘﯽ؟ ﮔﺎﻭ ﺩﻭﺳﺖ ﺩﺍﺭﯼ؟ ﺑﺎ ﺩﻗﺖ ﺍﻧﺘﺨﺎﺏ
ﻣﯽﮐﻨﯽ؟ ﯾﺎ ﭼﯽ؟
ﺍﻭﻧﺎﯾﯽ ﮐﻪ ﻣﯿﮕﻦ: ﺷﮑﺮ
ﺧﺐ ﻣﺜﻼ ﮐﻪ ﭼﯽ؟ ﺩﯾﺎﺑﺖ ﻧﺪﺍﺭﯼ؟ ﺗﻠﺨﯽ ﺭﻭﺯﮔﺎﺭ
ﺗﺎﺛﯿﺮﯼ ﺭﻭﺕ ﻧﺪﺍﺭﻩ؟ ﺩﺭﮔﯿﺮ ﺭﮊﯾﻢ ﻏﺬﺍﯾﯽ
ﻭ ﺍﯾﻨﺎ ﻧﯿﺴﺘﯽ؟ ﯾﺎ ﭼﯽ؟
ﺍﻭﻧﺎﯾﯽ ﮐﻪ ﻣﯿﮕﻦ: ﺷﯿﺮ ﻭ ﺷﮑﺮ
ﺧﺐ ﻣﺜﻼ ﮐﻪ ﭼﯽ؟ ﺍﺯ ﻗﺤﻄﯽ ﺍﻭﻣﺪﯼ؟ ﻣﻔﺖ
ﺑﺎﺷﻪﮐﻮﻓﺖ ﺑﺎﺷﻪ؟ ﯾﺎ ﻣﺜﻼ ﺧﯿﻠﯽ ﺭﯾﻠﮑﺴﯽ؟ ﻣﻦ ﻭﺗﻮ ﻧﺪﺍﺭﻩ؟ ﯾﺎ ﭼﯽ؟
ﺍﻭﻧﺎﯾﯽ ﮐﻪ ﻣﯿﮕﻦ: ﻫﺮﭼﯽ ﺷﺪ
ﺧﺐ ﻣﺜﻼ ﮐﻪ ﭼﯽ؟ ﺍﺯ ﺩﻧﯿﺎ ﺑﺮﯾﺪﯼ؟ ﻫﺮ ﭼﯽ ﻣﻦ
ﺑﺨﻮﺍﻡ ﻣﯽ ﺧﻮﺭﯼ؟ :| ﺑﯽ ﺍﻫﻤﯿﺘﻪ ﺑﺮﺍﺕ ﺍﯾﻦ
ﭼﯿﺰﺍ؟ ﯾﺎ ﭼﯽ؟
ﺍﻭﻧﺎﯾﯽ ﮐﻪ ﻣﯿﮕﻦ: ﻣﯿﻞ ﻧﺪﺍﺭﻡ
ﺧﺐ ﻣﺜﻼ ﮐﻪ ﭼﯽ؟ ﺧﻮﺩﺗﻮ ﺑﺎ ﻗﻬﻮﻩ ﻣﯽ ﺷﻮﺭﯼ ﺗﻮ ﺣﻤﻮﻡ؟ ﺧﯿﻠﯽ ﺑﺎ ﮐﻼﺳﯽ؟ ﻗﻬﻮﻩ ﺟﻮﺍﺏ
ﻧﻤﯿﺪﻩ ﺑﺮﺍﺕ؟ ﯾﺎ ﭼﯽ؟

♥ یکشنبه هفتم دی ۱۳۹۳ 14:54 نویسنده مجید ♥
اگر خواستی بدانی چقدر ثروتمندی
.
هرگز پولهایت را نشمار
.
قطره ای اشک بریز
.
و دستهایی را که برای پاک کردن
.
اشکهایت می آیند بشمار
.
این است ثروت واقعی

♥ یکشنبه هفتم دی ۱۳۹۳ 14:51 نویسنده مجید ♥
----------------------------------m2team----------------------------------
1- 2- 3- 4- 5- 6- 7- 8- 9- 10- 11- 12- 13- 14- 15- 16- 17- 18- 19- 20- 21- 22- 23- 24- 25- 26- 27- 28- 29- 30- 31- 32- 33- 34- 35