یادگاری از غریبه


یادگاری از غریبه

خانـ ه لینـ ک ایمیـ لـ پروفایـ لـ طـراح

سلام ب همه ی دوستای گل

خوش اومدین.امیدوارم از وب خوشتون بیاد

راستی چون وب به روزه لطفا از صفحات دیگر هم دیدن کنید

 

♥ پنجشنبه نوزدهم تیر 1393 15:17 نویسنده مجید ♥
اهنگ جدید ارمین:
کاش تو پستام برام کامنت میذاشتی...
از اولشم میگفتی که دوسم نداشتی...
چیشد؟ تا حرف لایک شد یهو نتت قطع شد؟؟
تو با من گرم بودی. لایکات چرا کم شد؟؟...
چند وقتیه خدارو شکر نت دارم... ولی بازم نمیشه از پستات بگذرم...
هنوزم قفلم روت...
هرچی پستام رو میخوندی ولی لایک نبود... توف به روت...
خدا میدونه تو کدوم گروه پلاسی
ممکنه با هر فرندت هر ان بلاسی
ولی من چی؟ گوشی به دست کسی که به امید لایک فرنداش نشست
چرا؟؟؟؟ چون هستم تو شک کامنتت
ولی تو خدارو شکرولی تو خدارو شکر خوبه دست به لایکت

بگو تو گروه هستی یا زیر ابی؟؟

pmچی بهش دادی؟ عشقی یا خالی؟؟

بذار همه چیزو من رو راست بگم بهت

تو یه گروه میخوای که بهت خاص بگن هی

اینم بدون که دیگه برام مهم نیستی

حالا برو هر کی رو که میخوای لایک بزن هی

برو که هیچی بین ما نی اصلا

گروهام با تو پاشید از هم

من به بلاکی راضی هستم

چون تو رفتی و من دیگه از این پیج خستم

برو که هیچی بین ما نی اصلا

اگه برگردی بلاک میشی حتما

♥ شنبه هشتم شهریور 1393 10:43 نویسنده مجید ♥
ﺯﻥ ﻭ ﺷﻮﻫﺮﻩ ﺑﻌﺪ ﺍﺯ ﺩﻭﺑﺎﺭ پسر ﺩﺍﺭ ﺷﺪﻥ ﺭﻓﺘﻨﺪ
ﭘﯿﺶ ﺩﮐﺘﺮ ﮔﻔﺘﻨﺪ ﻣﺎ ﭼﻪ ﻏﺬﺍﯾﯽ ﺑﺨﻮﺭﯾﻢ ﺗﺎ ﺑﭽﻤﻮﻥ دختر ﺑﺸﻪ؟
ﺩﮐﺘﺮ ﮐﻤﯽ ﻓﮑﺮ ﮐﺮﺩ ﻭ ﮔﻔﺖ :
.
.
.
.
.
.
.
.
ﻣﻐﺰ ﺧﺮ ﺭﻭ ﻧﻤﮏ ﺑﺰﻧﯿﺪ ﺻﺒﺢ ﻭﺷﺐ ﻣﯿﻞ ﮐﻨﯿﺪ
پسرا ﭘﺮﭼﻢ ﮐﻪ ﺑﺎﻻ ﻫﺴﺖ
ﺩﺳﺘﻤﺎﻝ بردارید بیاید وسط
واویلا لیلی....دوست دارم خیلی....آهااااااااااااااابدو من ک رفتم وسط.

♥ شنبه هشتم شهریور 1393 10:26 نویسنده مجید ♥
به سگ ها که محبت میکنی باوفا میشن :|||||

به آدم ها که محبت میکنی هار میشن :-??

امااااا به خر که محبت میکنی.... اصلا براش فرقی نداره!!

از بس که ثبات شخصیت داره این بزرگوار...:)))

نتیجه گیری:۹۰ درصد اطرافیان من خرن!والا! ( البتّه بلا نسبت بعضی ها )

♥ سه شنبه چهارم شهریور 1393 9:59 نویسنده مجید ♥
من نه دوست میخوام. . .!
نه داداشی. . .!
نه آجی. . .!
نه friend. . .!
ن هیچ کوفت و زهره مار دیگه. . .!
کی کیو گول میزنه. . .!؟
میگی داداشمی.آجیمی.در روز یکبار حالمو نمیپرسی. . .!
میگی دوستمی ولی وقتی چشام خیسه ی کلمه نمیگی چته...!
بابا بس کنید. . .!
قدیما یارو میخواست ازدواج کنه تا روز عروسی همو نمیدیدن...!
زشت و زیبا در کنار هم زندگی میکردن،تازه دوامشون هم بیشتر بود،ثمره اش هم ما شدیم. . .!
ما نتیجه ی همون نسلیم چرا پس اینجوری شدین. . .؟
چرا هر کی میفهمه دوسش داری فکر میکنه خبریه. . .؟
چرا هر کی رو فراموش میکنی تازه میفهمه دوستت داشته. ..؟
چرا یکی بهت بد میکنه فکر میکنی همه دشمنن. . .؟
آره رفیق حرفام سنگینه. . .؟
تو گوشت نمیره. . .؟
بگیر تخت بخواب. . .؟
*بدون تو رویا همیشه حقیقت گمه*
عشق امروزى یعنى تنهایى. . .!
عشق یعنى پول و تیپ و زبون بازى. . .!
عشق یعنی آهن پرستی و مانکن پرستی. . .!

♥ سه شنبه چهارم شهریور 1393 9:57 نویسنده مجید ♥
معنای 10 سال رو کی میفهمه؟
زن و شوهری که پس از 10 سال تازه طلاق گرفتند

معنای 7 سال رو کی خوب میفهمه؟
دانشجوهای فارق التحصیل پزشکی

معنای 4 سال رو کی میفهمه؟
بچه های کارشناسی که مشروط شدن و اخراج شدن از دانشگاه

معنای 2 سال رو کی خوب میفهمه؟
سرباز فراری ها

معنای 1 سال رو کی خوب میفهمه؟
پشت کنکوری ها!

معنای 9ماه رو کی خوب میفهمه؟
مادر هایی که بچه ی مرده ای به دنیا آورده باشن

معنای 1ماه رو کی خوب میفهمه؟
کسانی که 30 روز به آخرِ خدمتش مونده..

معنای 1هفته رو کی خوب میفهمه؟
سر دبیرهای مجلات هفتگی!

معنای 1روز رو کی خوب میفهمه؟
کارگرای روز مزد

معنای 1ساعت رو کی خوب میفهمه؟
عاشقای منتظر

معنای یک دقیقه رو کی خوب میفهمه؟
اونایی که از اتوبوس جا موندن

معنای یک ثانیه رو کی خوب میفهمه؟
اونایی که در تصادف جون سالمی به در بردن

معنای یک دهم ثانیه رو کی خوب میفهمه؟
اونایی که تو المپیک مقام دوم رو به دست آوردن

♥ سه شنبه چهارم شهریور 1393 9:50 نویسنده مجید ♥
 
به شاهزاده ای خبر دادند که جوان فقیری در شهر هست که بسیار به تو شباهت دارد دستور داد و جوان را به حضورش آوردند
شاهزاده بر روی تخت نشسته بود ، بادی به غبغب انداخت و در حضور درباریان گفت:
درباریان خنده تمسخر آمیزی کردند و به جوان با تحقیر نگریستند.
جوان لبخندی زد و گفت:
- اعلا حضرتا ، مادر من فلج مادر زاد است ، اما پدرم چندی باغبان شاه بوده است
♥ سه شنبه چهارم شهریور 1393 9:34 نویسنده مجید ♥
روزی ملانصرالدین و دوستش دو خر خریدند.
دوست ملا گفت: چه طور بفهمیم کدام خر از آن کیست؟ ملاگفت: خوب من یه گوش خرم را میبرم آن که یه گوش دارد مال من و آنهم که دو گوش دارد مال تو!
فردای آن روز خر ملا گوش خر دیگر را از سر حسادت خورد!!!
دوست ملا گفت: حالا چیکار کنیم ملا گفت: من هر دوگوش خر خود میبرم!!!
فردا باز ماجرا تکرار شد...
دوست ملا دگر بار گفت: حال چه کنیم؟ و ملا گفت: من دم خرم میبرم!
فردا بازهم قضیه دیروز شد...
دوست ملا با عصبانیت گفت: حال دیگر چه کنیم؟
ملانصرالدین هم پاسخ داد: عیبی ندارد خب حال خر سفید مال تو خر سیاه هم از آن من.

♥ دوشنبه سوم شهریور 1393 19:33 نویسنده مجید ♥
گفتم : مادر
گفت : جانم
گفتم : درد دارم
گفت : بجانم
گفتم : گرسنه ام
گفت : بخور ازسهم نانم
گفتم : کجا بخوابم
گفت : روی چشمانم
گفتم : ... که یهو لیوان چای ریخت رو فرش
گفت : خدا ذلیلت کنه بیشعور بمیری از دستت راحت شم :|

♥ یکشنبه دوم شهریور 1393 17:55 نویسنده مجید ♥
روزی شخصی مورچه ای را در پای کوهی دید که مشغول جابجا کردن خاک های پایین کوه بود.
از او پرسید که چرا این همه سختی را متحمل می شود؟
مورچه گفت: معشوقه ام به من گفته است اگر این کوه را جابجا کنی به وصال من خواهی رسید و من به عشق وصال او می خواهم این کوه را جابجا کنم.
شخص گفت: تو اگر عمر نوح هم داشته باشی نمی توانی این کار را انجام دهی.
مورچه گفت: تمام سعی ام را می کنم.
شخص که تحت تاثیر تلاش مورچه قرار گرفته بود او را له کرد و گفت مغز نداری دیگه احمق!

♥ یکشنبه دوم شهریور 1393 17:51 نویسنده مجید ♥
ﻫﻤﺴﺮ ﭘﺎﺩﺷﺎﻩ ﺩﯾﻮﺍﻧﻪ ای ﺭﺍ ﺩﯾﺪ ، ﮐﻪ ﺑﺎ ﮐﻮﺩﮐﺎﻥ ﺑﺎﺯﯼ ﻣﯽﮐﺮﺩ ﻭ ﺑﺎ ﺍﻧﮕﺸﺖ ﺑﺮ ﺯﻣﯿﻦ ﺧﻂ ﻣﯽﮐﺸﯿﺪ .
ﭘﺮﺳﯿﺪ : ﭼﻪ میکنی؟
ﮔﻔﺖ : ﺧﺎﻧﻪ ﻣﯽﺳﺎﺯﻡ
ﭘﺮﺳﯿﺪ : ﺍﯾﻦ ﺧﺎﻧﻪ ﺭﺍ ﻣﯽﻓﺮﻭﺷﯽ؟
ﮔﻔﺖ : ﻣﯽﻓﺮﻭﺷﻢ .
ﭘﺮﺳﯿﺪ : ﻗﯿﻤﺖ ﺁﻥ ﭼﻘﺪﺭ ﺍﺳﺖ؟
ﺩﯾﻮﺍﻧﻪ ﻣﺒﻠﻐﯽ ﺭﺍ ﮔﻔﺖ !
ﻫﻤﺴﺮ ﭘﺎﺩﺷﺎﻩ ﻓﺮﻣﺎﻥ ﺩﺍﺩ ﮐﻪ ﺁﻥ ﻣﺒﻠﻎ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺍﻭ ﺑﺪﻫﻨﺪ ، ﺩﯾﻮﺍﻧﻪ ﭘﻮﻝ ﺭﺍ ﮔﺮﻓﺖ ﻭ ﻣﯿﺎﻥ ﻓﻘﯿﺮﺍﻥ ﻗﺴﻤﺖ ﮐﺮﺩ.
ﻫﻨﮕﺎﻡ ﺷﺐ ﭘﺎﺩﺷﺎﻩ ﺩﺭ ﺧﻮﺍﺏ ﺩﯾﺪ ﮐﻪ ﻭﺍﺭﺩ ﺑﻬﺸﺖ
ﺷﺪﻩ، ﺑﻪ ﺧﺎﻧﻪﺍﯼ ﺭﺳﯿﺪ
ﺧﻮﺍﺳﺖ ﺩﺍﺧﻞ ﺷﻮﺩ ﺍﻣﺎ ﺍﻭ ﺭﺍ ﺭﺍﻩ ﻧﺪﺍﺩﻧﺪ ﻭ ﮔﻔﺘﻨﺪ:
ﺍﯾﻦ ﺧﺎﻧﻪ ﺑﺮﺍﯼ ﻫﻤﺴﺮ ﺗﻮست..!!
ﺭﻭﺯ ﺑﻌﺪ ﭘﺎﺩﺷﺎﻩ ﻣﺎﺟﺮﺍ ﺭﺍ ﺍﺯ ﻫﻤﺴﺮﺵ ﭘﺮﺳﯿﺪ ؛
ﻫﻤﺴﺮﺵ ﻗﺼﻪﯼ ﺁﻥ ﺩﯾﻮﺍﻧﻪ ﺭﺍ ﺗﻌﺮﯾﻒ ﮐﺮﺩ !
ﭘﺎﺩﺷﺎﻩ ﻧﺰﺩ ﺩﯾﻮﺍﻧﻪ ﺭﻓﺖ ﻭ ﺍﻭ ﺭﺍ ﺩﯾﺪ ﮐﻪ ﺑﺎ ﮐﻮﺩﮐﺎﻥ ﺑﺎﺯﯼ ﻣﯽﮐﻨﺪ ﻭ ﺧﺎﻧﻪ ﻣﯽﺳﺎﺯﺩ .
ﮔﻔﺖ : ﺍﯾﻦ ﺧﺎﻧﻪ ﺭﺍ ﻣﯽﻓﺮﻭﺷﯽ؟
ﺩﯾﻮﺍﻧﻪ ﮔﻔﺖ : ﻣﯽﻓﺮﻭﺷﻢ .
ﭘﺎﺩﺷﺎﻩ ﭘﺮﺳﯿﺪ :
ﺑﻬﺎﯾﺶ ﭼﻪ ﻣﻘﺪﺍﺭ ﺍﺳﺖ؟
ﺩﯾﻮﺍﻧﻪ ﻣﺒﻠﻐﯽ ﮔﻔﺖ ﮐﻪ ﺩﺭ ﺟﻬﺎﻥ ﻧﺒﻮﺩ!
ﭘﺎﺩﺷﺎﻩ ﮔﻔﺖ : ﺑﻪ ﻫﻤﺴﺮﻡ ﺑﻪ ﻗﯿﻤﺖ ﻧﺎﭼﯿﺰﯼ ﻓﺮﻭﺧﺘﻪﺍﯼ !
ﺩﯾﻮﺍﻧﻪ ﺧﻨﺪﯾﺪ ﻭ ﮔﻔﺖ : ﻫﻤﺴﺮﺕ ﻧﺎﺩﯾﺪﻩ ﺧﺮﯾﺪ ﻭ ﺗﻮ
ﺩﯾﺪﻩ ﻣﯽﺧﺮﯼ !!!
ﻣﯿﺎﻥ ﺍﯾﻦ ﺩﻭ ﻓﺮﻕ ﺑﺴﯿﺎﺭ ﺍست ...

♥ یکشنبه دوم شهریور 1393 17:49 نویسنده مجید ♥
شبی رییس جمهور کهنسال یک کشور به همراه همسر پیرش تصمیم گرفتند که کاری غیرعادی انجام دهند و برای شام به رستورانی که زیاد هم گرانقیمت نبود، بروند. وقتی آنها به رستوران رفتند، صاحب رستوران از محافظان رییس جمهور پرسید که آیا می تواند خصوصی با همسر رییس جمهور صحبت کند، آنها اجازه دادند. همسر رییس جمهور به طور خصوصی با آن مرد صحبت کرد. بعد از آن رییس جمهور از همسرش پرسید که چرا او این همه مشتاق خصوصی صحبت کردن با تو بود؟ همسرش گفت که صاحب رستوران گفته در ایام جوانی اش دیوانه وار عاشق او بوده است... سپس رییس جمهور گفت و اگر تو با او ازدواج می کردی اکنون صاحب این رستوران بودی. همسر رییس جمهور در پاسخ گفت: «اگر من با او ازدواج می کردم او الان رییس جمهور بود...»

♥ یکشنبه دوم شهریور 1393 17:47 نویسنده مجید ♥
----------------------------------صفحات دیگر وبلاگ----------------------------------
1- 2- 3- 4- 5- 6- 7- 8- 9- 10- 11- 12- 13- 14- 15- 16- 17- 18- 19- 20- 21- 22- 23- 24- 25- 26- 27- 28- 29


طراح:shalmiz