یک روز یک سنگتراش به خدا گفت کاش من کدخدا بودم خدا اونو کدخدا کرد بعد دید خورشید صورتش رو میسوزونه گفت ای کاش من جای خورشید بودم خدا جاش رو با خورشید عوض کرد ابری اومد جلوی نورش رو گرفت از خدا خواست تا اونو به ابر تبدیل کنه بعد از اینکه به ابر تبدیل شد رفت و به کوهی برخورد کرد به خدا گفت منو به کوه تبدیل کن وقتی به کوه تبدیل شد دید سنگتراش پیری نشسته و داره اونو میتراشه