داستان پیاده یاسواره
پسردخترزيبايي ديدعاشقش شد
چندساعتي توخيابون قدم ميزدن که يه هو يه بنزگرون قيمت
جلوي پاشون ترمزکرددختره به پسره گفت
خوش گذشت ولي نميتونم هميشه پياده راه برم باي...!
نشست توي ماشين...!
راننده بهش گفت:خانم ببخشيد من راننده اين اقا هستم لطفاپياده شيد...
+ نوشته شده در پنجشنبه سیزدهم تیر ۱۳۹۲ ساعت 18:24 توسط مجید
|